سلام____________________________________________ خوبین همه ...ای وای عجبم از این
جهان و آدماش ......بی خیال همه اشون .....
این هم یه شعر از آقای شاملو که من عاشق شعراشم
ـ «این بازوان ِ اوست
با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش
وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاهاش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بیحیای آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعلهی لجاج و شکیبائی
میسوزد.
وین، چشمهسار ِ جادویی تشنهگیفزاست
این چشمهی عطش
که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ همآغوشی
تبخالههای رسوایی
میآورد به بار.
شور ِ هزار مستی ناسیراب
مهتابهای گرم ِ شرابآلود
آوازهای میزدهی بیرنگ
با گونههای اوست،
رقص ِ هزار عشوهی دردانگیز
با ساقهای زندهی مرمرتراش ِ او.
گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بیدریغاش میراند...»
بگذار اینچنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبندهگی را
زندهگی را.
حال آنکه رنگ را
در گونههای زرد ِ تو میباید جوید، برادرم!
در گونههای زرد ِ تو
وندر
این شانهی برهنهی خونمُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روحاش را
بر شانههای زخم ِ تناش بُرده!
حال آنکه بیگمان
در زخمهای گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفتهتر به نظر میزند ز سُرخی لبها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زندهگی دردناک ِ ما
برجستهتر به چشم ِ خدایان
تصویر میشود...
□
هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخیست:
لبها و زخمها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دنداننما کند،
زان پیشتر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشتهیی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;
زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیشتر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کورههای مرگ بسوزاند،
همگام ِ دیگرش
بسیار شیشهها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لبهای یار ِ تو!
□
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید...
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
بگذار سُرخ خواهر ِ همزاد ِ زخمها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخمهای ِ سُرخ
وین زخمهای سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد بهناگزیر درخشان و تابناک
چشمان ِ زندهیی
چون زُهرهئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرمْساز امیدی در نغمههای من!
□
بگذار عشق ِ اینسان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لافزن
بیشرمتر خدای همه شاعران بدان!
لیکن من (این حرام،
این ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بیهیچ ادعا
زنجیر مینهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار میدهم!
گوری ز شعر ِ خویش
کندن خواهم
وین مسخرهخدا را
با سر
درون ِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهماش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی...
□
بگذار شعر ِ ما و تو
باشد
تصویرکار ِ چهرهی پایانپذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی لبهای دختران
تصویرکار ِ سُرخی زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من
یکبار لااقل
تصویرکار ِ واقعی چهرهی شما
دلقکان
دریوزهگان
"شاعران!"
۱۳۲۹
نظرات ()بالا بلنددخترک آسمان نشان
بانوی هر چه ترانه برای من
چشمان توو سکوت نگاه من
لبخند من
و سکوت نگاه تو
چشمان توپر آرامش صدات
دستان من پر از حس خنده هات
لبریز از رهایی و سر ریز اشتیاق
لختی بخندهم نفس لحظه های سرد
گیسو گشا
گیسو گشا
برقص
دخترک عشق های بعد!
دست ِ دست باد .
پر میشوم
پر احساس بودنت
وقتی که باد نام تو را جار میزند
سر ریز میشود
کلماتم به روی من
دستم برای نوشتن تو
پشت واژه هاست !
بالا بلندکلماتم چه کوچکند
نامت بلند تر ازاین حد واژه هاست
با من بیا
بیا و بنشین بین واژه هام
در واج واج و نت نت این موسیقیای
شعرواژه کم است برای نوشتنت
من می نویسمت
به بضاعت
به حد من
این حد بضاعت این مرد و واژه هاست
تکرار نام تو
و دوست دارمت
قصه ی گول خوردن دخترکی ساده به زودی نوشته می شودمنتظر باشید
نظرات ()
نظرات ()بی تو بودن سخته اما من طاقت می یارم ....هر وقت که بیای بمونی باز بی تو طاقت می یارم
اگه می گی دوسم داری ....؟؟؟؟!!!
باورش سخته عزیزم........
| شب | |||
| سراسر | |||
| زنجیر ِ زنجره بود | |||
| تا سحر، | |||
| جنگل | |
| از خواب واگشود |
| سُرخ | ||
| بر سبزی نگران ِ دره | ||
| فروریخت. | ||
| دلشکسته | |
بهترک ِ کوه گفتیم. |
نظرات ()سلام دوستان من واسه یه مدت کوتاه بر می گردم ....می دونم همه
اتون از خوشحالی بال دراوردین ...
نظرات ()اين خداحافظي نه بابت دلخوري از دنياس نه آدما
اين بلاگ با اين دوستاي خوب ...دلم نمي ياد برم ولي نمي شه اينبار دست من نيست بايد برم مسير زندگيه من تا چند سال ديگه درسه ( اگه زنده باشم )...اينجا يه جوري خونه دلتنگياي من شده بود و با وجود شما دوستاي خوبم به من خيلي خوش گذشت . البته مثه اينكه رفتن من داره با برگشت نازنكن(عارف يا علي )بلاخره موندم علي هستي يا عارف ، يكي مي شه ...ولي بابايي ازت دلخورم چرا خبرم نكردي...باباي خوبم خيلي خوبي ...دوست خوبي بودي با وجود اين آشنايي كم...خيلي خوشحالم كه برگشتي
حديث جون خواهر خيلي خوبي بودي ...خيلي دوست دارم ...دعا مي كنم كه خيلي زود به سياوش برسي و شاد خرم باهم تا ته خط زندگي كنيد
شيده خواهر مهربون و خوبم...دوست و خواهر خوبي بودي ..اميدوارم سفر زيارتي بهت خوش بگذره و التماس دعا
غريب آشنا هم استانيه عزيز اميدوارم به همه آرزوهات برسي
و همه همه دوستاي گلم كه تك تكتون كه الان تو خاطرم نيستين .همه با هم برا
سلامتيه محسن عزيز (سكوت تنهايي شب)دعا كنيم تا هرچه زودتر سلامتي
اشو به دست بياره
آخرين شعر من كه در كلبه تنهايي هاي من و حرفهايم با خدا نوشته مي شه :
از اين دنيا چه مي خواهم
نمي دانم
خود هم سخت مانده ام
كه در دنيا چه خواهم كرد
ولي شايد دلم در اوج دستاني است
كه دستانم به دست گيرد
و با خود تا به اوج آسمانها
آيه ي احساس بودن را زمزمه سازد
نمي دانم
ولي شايد نگاهم حسرت آن روزها را خواهد خورد
كه مي دانست از آنش نيست
نگاه روزايي كه با معشوق اش به دنبال خدا مي گشت
ولي افسوس از اين رويا
خدايش جاي خاصي داشت
كه دستش از آن كوتاه
ولي انگار او فهميد
خدايش در ته اعماق قلب اوست
خدا با اوست
زمان ها در گذر بودند
ولي بازم نمي دانم از اين دنيا چه مي خواهم
ولي شايد زماني ناز
ببينم روي خندانش
خدايا اين بار مي گويم
مي داني از اين دنيا چه مي خواهم
او بخندد از ته دل
روز گار بر وفق مراد او باشد
لحظه هاي تلخ زندگي اش در تمام زمان
مال من باشد
حال فهميدم از دنيا چه مي خواهم
تو بده آنچه را كه مي خواهم
نظرات ()حوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا............................................
من رها شدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خدایا از زندوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون اول
آزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد شدم
دیگه کتاب تعطیل ..................ولی همه اش ۱ هفته تعطیل می شه
با یه اپ مشت منتظر باشید
یا حق
نظرات ()سلام به همه دوستاي گلم ....نمي دونم چرا اين همه به اين يكي بلاگم وابسته شدم هر سري زياد دوام نداشت ولي شما دوستاي گلم نذاشتيد اين بار هم مثه گذشته بشه و اين بلاگ جا خوش كرد ...اين ترم آخره و من دارم ديوونه مي شم دلم خوش بود همه اش 16 واحد مونده ولي 16 واحد كه نيست 1600واحده اگه مي فهميدم حفظ كردن واسه چيه لااقل راحتتر مي خوندم ...خوب بي خيال ناليدن ...ولي از من به شما نصيحت اگه پيام گور يا زور يا هم كور (مي گن نور) شد شفا شما نريد مطمئن باشيد 30 سال پيرتر از سن واقعي اتون به نظر مي رسين ...خوب حالا يه آپ گنده واسه 1ماه كه كمتر هم مي شه تا 1 تير (روز رهايي از قفس )....
يه اعتراف : من ديونه ام
يه گناه بزرگ من : خيلي نامردم
يه سوال بزرگ :من كيم ؟!
يه بيو گرافي :
اسم :ندارم
فاميل:....
سن :23+45=؟!
رويا :آرزويه بزرگ
كابوس:1سال و اماه و چند روز پيش شروع شد و تا كنون ادامه دارد
علاقه مندي ها به ترتيب الويت : خدا ، مرگ ،....(تعداد نفقطه چين ها به
تعداد حروف اسمي ...)،شعر ،داستان سرايي ،....
بهترين خاطره :روزي كه پيدايش كردم
بدترين خاطره :تولد شدن همين بي اسمه
گريه :معاني خاص دارد (شركت سهاميه خاص )
خنده :بي معنا (شركت سهامي عام در مجمع عمومي صاحبان سهام
عدالت پخش مي شود)
چند روز پيش دفترم و برگ زدم تو يه صحفه نوشته بودم مهربونه مهربونايه هديه از
طرف خودت به من بده.....سه صحفه بعد نوشته بودم كه هديه رو داده .........چندين صحفه بعد خودم هديه رو پس دادم با يه هديه ديگه عوضش كردم ...خيلي صحفه بعد ورق زدم ننوشته بودم هديه رو دادي پس كي هديه رو به من مي دي ....چند صحفه ي بعد ...خاطره شيرين زندگي مرا به من ارزاني مي داري مهربانا ...دوستت دارم تا به قول بچگيام كه عدد 6 واسه ام بزرگترين عدد بود آخه تازه ياد گرفته بودم كسي بهم ياد نداده بود خودم ياد گرفتم ...شنيدم به كسي گفتند منم ياد گرفتم ....واي واي خداي من يادته ....چه قلدري بودم ها ....اون روز تازه 4 سالم شده بود يه تنه تو كوچه با 3 پسر و 2 دختر دعوا كردم عجب گازايي اي ول داره ...ولي بعد از اون همه كتك كه زدم و خوردم بابا يه مشت كتك نثارم كرد كاري كرد كه گاز گرفتن و به مدت 1ماه از ياد بردم ولي باز شغل شريفم و دوباره به دست گرفتم از بچگي به من مي گفتن اشتباهي دختر شدم يه پسرم ..چند روز پيش پسره رو تو خيابون ديدم نامرد...با باباش بود منم با بابام من كه قيافه اش يادم رفته بود ...خنديد و گفت عجب گازي گرفتي ...منم كم نيوردم و گفتم مثه اينكه تنت مي خواره ....حالا كلاس تكواندو رفتم ...بابا بعدش باهام دعوا كرد وگفت مودبتر باش ولي اين چيزا كه تو كت ما نمي ره ....خلاصه اينم يه خاطره از قديم و جديد ...ولي من كه ازش نمي گذرم موهايه نازم كشيد ....مشتش پر موهام بود خدا كنه يه دسته از موهاش بريزه تا ديگه نتونه مثه اين به برق كشيده ها موهاشو بزنه
خوب اصل آپ ما اينجاست يه داستان .....راهنما (عدد1 به معني گفته هاي ساراي و 2 صدف )
ساراي و صدف
قصه ي آن ستاره را شنيده اي كه در آسمان سياه شب با آن همه ستاره تنها
بود ...آن ستاره كه دور افتاده بود تا فرسخ ها اثري از ستاره اي ديگر نبود ..آن
ستاره هميشه برايم قصه مي گفت ....آن شبها كه صدف و ساراي به آسمان
چشم دوخته بودند آن دو به ستارگان خيره شده بودند بي آنكه بداند ستاره را به
تماشا نشسته بودند ....
ساراي گفت: ان ستاره غم دارد ...
صدف : شايد ستاره من است ...
ساراي خنديد و گفت : تا حرف از غم و غصه شد صدف خانوم دهن وا كرد
1:تو مي دوني از دنيا چي مي خواي ...
2:نه ...نه ساراي نمي دانم ساراي من اورا دوست دارم ولي ....افسوس ....
1:قول خواهم داد او مال تو مي شود ...مثال بادك و بادي ....
2:نه ساراي مال من نه ....نه ساراي ...نه
1(باخنده ): صدف او مال تو مي شود
2(به اسمان چشم مي دوزد لبخندي مي زند از سر آه ) : نه ساراي من
نه ...مال من نه ....خودخواه نمي شوم .باز به آسمان شب خيره شدند و خود را
به روياها سپردند
1(با خنده ):ستاره مي خندد ...صدف ستاره مي خندد ....
صدف به ساراي خنديد و گفت: تو تا يك متري خودت را به زور مي بيني ...چطور
مي بيني كه او مي خندد ...
1(با اخم ): صدف خانوم بازم ....؟!
2: جانم ...ساراي مهربانم (ناز مي كند ).
ساراي پرسيد ك صدف خدا كجاست ؟؟؟!!! ساراي را بوسيد و گفت : كوچولويه
شيرنم همه جا حتي تو قلب كوچولويه تو حتي لايه يه تار كوچولويه مو ...ببين
ساراي كي مي تونسته اين مو رو به اين خوشگلي بسازه
1: حتي تو قلب ستاره ؟!
2: حتي تو قلب اون ...گلم اگه خدا نبود من مي مردم تنها اميد نفس كشيدن
آدماست تنها ياري پرغما تنها دلگرميه من به موندن و خواستن .ساراي
گريست...اشكهايش را پاك كرد و گفت :كوچولويه من نبايد اشك بريزه بايد
بخنده ....
1: مي داني آن ستاره چه گفت...
2: نه تو شنيدي ؟!!!؟؟!!....
1: اري ....او گفت ...گفت ...ساراي ساكت شد و حرفي نزد ...باز به آسمان
چشم دوختند....ساراي باز خواست كلام ستاره را بگويد ولي نتوانست ....
2: سارايه من راز دوستت را نبايد به كسي بگي ...
1: پس يه رازه ..باشه ستاره به هيچكس نمي گم حتي صدف
هر دو باز خاموش خيره به ستاره لب پنجره خوابشان برد ....مادرشان انها را به
تختشان برد ...ساراي خواب ستاره را ديد ستاره مي خنديد و شاد بود ...1: چرا
مي خندي ؟!
ستاره گفت : چون يه دوست خوب مثه ساراي پيدا كردم از اين خوشحالم ....
1: راستش و گفتي ستاره
ستاره گفت : آره راست راست ...اين يه رازه به كسي نگو ...
1: صدف بهم گفت يه رازه .....قولم مي دم به هيچكس نگم حتي صدف ...پيمان
دوستي ساراي و ستاره ان شب در آسمان نوشته شد .... روزها و شبها از پي
هم سپري شدند ساراي ستاره هر شب در خواب با هم حرف مي زدند يك شب
ستاره از صدف پرسيد ..ساراي بي جواب به آسمان خيره شد ....
ستاره گفت ك يك روز آرزويه بزرگ صدف برآورده مي شود ...يك روز عالي مي
شود ....ساراي صدف چه مي خواهد
1: راهنما ...يك راهنما مي خواهد ...
ستاره گفت :با اين همه راهنما باز هم راهنما مي خواهد ...
1: نمي دان صدف براي من هم هنوز مبهم است ...ساراي از خواب پريد و باز
صدف را ديد كه دستها را بالا برده و باز مي گريد ..و خواهشگونه و ملتمسانه
دستانش را به سوي آسمان كشانده و مي خواهد مي خواهد : يا سيدنا و
مولينا انا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بك ال الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا
يا وجيها عندالله ،اشفع لنا عندالله ...............( اي مولا و آقاي من ما
همگي رو بتو اورده و متوسل بتو شده ايم به درگاه خدا و تو را مقدم
داشته ايم براي انجام حاجتهايمان اي آبرومند درنزد خدا شفاعت كن
براي ما ...)....ساراي حرفي نزد تا هق هق صدف ارام بگيرد نگاهي به ساراي
انداخت و گفت :صبح به خير كوچولويه من ...ساراي كه بغض گلويش را مي
فشرد گفت چند ساعت است ...
2: چند ثانيه ساراي من ...؟!به گذراي باد ..سبك شدم ...ساراي مانده بود چگونه
صدفش را ارام سازد ...ولي مي دانست تنها راه رسيدن صدف به حاجتش است
و بس .....باز صدف در اتاق خويش ماند به در و ديوار نگاه مي كرد به ساراي كه
مشغول بازي است و به اسمان كه ابي و صاف بود .....به پروانه اي كه روي
گلبرگهاي گل مي رقصيد و به مگسي كه دلخوش شيرينيه شكلاتي شده بود و
باز با خويش گفت : مهربانا تو كه اين همه مهرباني جواب خواهش مرا بده ....آن
روز صدف عهد بست تا رسيده به حاجتش روزه دار بماند ...و عهدي كه حتي به
من هم نگفت .....هنگام ناهار اورا صدا زدند ولي باز نرفت ...باز سكوت كرده بود
سوگند به سكوت ووباز به كدامين دليل نمي دانم ....صدف آن روز واقعا مبهم
شده بود باز خواست وخواست و خواست ..خواهشش را ...آرزويه بزرگش را باريد
باريد و باريد تا محو شد .........
ادامه داستان موقعي نوشته مي شه كه صدف به آرزوش برسه بياين ما هم با
هم واسه خاطر رسيدن صدف به آرزوش يه ختم دعايه توسل بگيريم تا اونم به
آرزوش كه باهش زندگي اشو قمار كرده زودتر برسه ...خدايا صدف گفت بگم
معذرت مي خواد مثه اينكه يه مدت نامرد شده بود خودخواه شده بودگفت
ببخشيش به بزرگيت و عطا كني بهش خواهششو به كرم و لطف كثيرا ....
ایام پر از غم ایام فاطمیه رو به تمامی دوستداران مادر پهلو
شکسته تسلیت می گم

نظرات ()
نمی دونم چرا باز آسمون قهر کرده .....
میون چند تا اتاقک
سوت و کور
خسته و خاموش ...
یه نفر نشسته تنها
انگاری شده فراموش
دو تا چشم بارون نم نم می زنه به روی گونه ...
چقدر این دل غصه داره آخ فقط خدا می دونه ...
ستاره های آسمون خونه ما سیاه شدن ...

نظرات ()